اِما با عجله چشمهایش را باز میکند و خودش را در اتاقی نمیشناسد پیدا میکند. لباسهایش روی صندلی کنار تخت است، اما او نمیداند این اتاق کجاست. از پنجره آسمان پرستاره و بوی دریا را میبیند و استشمام میکند، اما مطمئن نیست که الان کجا است. او تصور میکند شاید هنوز روی قایق باشد، اما اینطور نیست. اِما هیچچیز را به یاد نمیآورد: نه اینکه چطور به اینجا آمده، نه اینکه چرا لباسش اینجاست، و نه اینکه چرا خودش کنار دریا است. Fnacداستان حول این راز و خبرگی ذهنِ اِما در پیدا کردن سرنخها برای به یاد آوردن گذشته و پیدا کردن پاسخ سؤالهایش میچرخد. در طول داستان مخاطب همراه اِما احساس کنجکاوی، سوال، و تلاش او برای فهمیدن حقیقت را تجربه میکند. در پایان، داستان به تدریج روشن میکند که چرا اِما در این وضعیت است، چه اتفاقی افتاده، و اینکه او چگونه با گذشتهاش روبهرو میشود.
دیدگاه خود را بنویسید